| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
taba
مدیر سایت


عضو شده در: 9 شهریور 1384
پست: 487

امتياز: -1072
|
تاریخ: یکشنبه 23 بهمن 1384 - 21:01 عنوان: حضرت سليمان عليه السلام |
|
|
وارث داوود:
ـ و سليمان وارث داوود شد و گفت: «اي مردم، به ما زبان پرندگان آموختند و از هر چيزي به ما (بهره اي) دادند و همانا اين فضل و بخشش آشكار است.
داوري كشتزار:
ـ و ياد كن داوود و سليمان و آنگاه كه درباره كشتزاري داوري مي كردند كه شبانه گوسفندان آن قوم در آن چريده بودند و ما شاهد داوريشان بوديم؛ پس (حكم) آن را به سليمان فهمانديم و همه را حكم و دانش داديم.
مشغول شدن با اسبان:
ـ ياد كن آنگاه كه در پايان روز اسبان تيزرو را كه ايستاده بودند، به او عرضه كردند و پس گفت: «من اين اسبان را به خاطر پروردگارم دوست دارم» و (همچنان به آنها نگاه مي كرد) تا از ديدگانش پنهان شدند. گفت: «آنها را به نزد من بازگردانيد» و به ساقها و گردنهايشان دست كشيد (و آنها را نوازش كرد)
ـ و همانا سليمان را آزموديم و بر تختش جسدي افكنديم،آنگاه او روي به خدا آورده، گفت: «پروردگارا، مرا بيامرز و سلطنتي عطايم كن كه هيچ كس را پس از من سزاوار نباشد كه در حقيقت تو بسيار بخشنده اي.»
تسلط سليمان (ع) بر طبيعت:
ـ پس باد را رام او كرديم كه به فرمانش به نرمي و خوشي هر جا كه مي خواست، روان مي شد و شياطين را نيز مسخرش ساختيم، هر بنا و هر غواصي از آنها را و نيز گروهي ديگر (از آنها) را كه به هم در بندها بودند. (ما شيطانهاي جني را مسخرش كرديم تا هر يك از آنها كه بنايي مي دانست، برايش بنايي كند و هر يك كه غواصي مي دانست، برايش غواصي نمايد. الميزان) «اين است بخشش بي شمار ما، پس خواهي ببخش و خواهي نگه دار». و به راستي كه او را در نزد ما تقرب و بازگشتي نيكوست.
وادي مورچگان:
ـ و سپاهيان سليمان از جن و آدمي و پرنده گرد آمدند و آنها به صف مي رفتند تا آنگاه كه به وادي مورچگان رسيدند. مورچه اي گفت: «اي مورچگان، به لانه هايتان برويد، مبادا سليمان و سپاهيانش شما را بي خبر پايمال كنند!» پس سليمان از سخن آن مور به تبسمي خندان شد و گفت:«پروردگارا، مرا الهام كن تا سپاس نعمتت را كه بر من و بر پدر و مادرم ارزاني داشته اي، به جاي آورم و كاري شايسته كنم كه آن را مي پسندي و مرا به رحمت خود در شمار بندگان صالحت در آور.»
ديدارملكه سبا:
ـ و پرندگان را جويا شده، گفت:«مرا چه شده كه هد هد را نمي بينم؟ آيا از غايبان است؟ قطعا به گونه اي سخت عذابش مي كنم يا سرش را مي برم، مگر آنكه عذري روشن بياورد.» پس درنگش ديري نپاييد (كه آمد و) گفت : «به چيزي دست يافته ام كه دست نيافته اي و از «سبا» خبري درست برايت آورده ام.
ـ من زني را يافتم كه بر آنان پادشاهي مي كند و از هر چيز به او داده اند و تختي بزرگ دارد. او و قومش را يافتم كه به جاي خدا، خورشيد را سجده مي كنند و شيطان اعمالشان را در نظرشان آراسته و آنها را از راه منحرف كرده، پس به راه راست نيستند.
ـ سليمان گفت: «به زودي خواهيم ديد كه راست مي گويي يا از دروغگوياني اين نامه مرا ببر و آن را به نزدشان بيفكن ، سپس از آنها روي بگردان و بنگر چه پاسخ مي دهند.
ـ (بلقيس) گفت: «اي بزرگان، نامه اي گرامي به سوي من افكنده شده است، از جانب سليمان و به نام خداي بخشنده مهربان است (به اين مضمون) كه: «بر من برتري مجوييد و به تسليم نزدم بياييد.»
گفت: «اي بزرگان، در كارم به من نظر بدهيد كه من بي حضور شما انجام دهنده هيچ كاري نبوده ام.» گفتند: « ما قدرتمند و سخت جنگاوريم و فرمان تو راست، بنگر تا چه فرمايي.» گفت: «پادشاهان هر گاه به شهري وارد شويد، آن را تباه مي كنند و عزيزانش را خوار مي گردانند و كارشان همواره چنين بود. من هديه اي به نزدشان مي فرستم، پس مي نگرم كه فرستادگان چه پاسخي مي آورند.»
ـ پس چون (قاصد) نزد سليمان آمد، سليمان گفت:«آيا مرا به مال ياري مي كنيد؟ آنچه خدا به من داده از آنچه به شما داده، بهتر است؛ بلكه شما به هديه خود شادمانيد. سوي آنان بازگردد كه قطعا سپاهي گران بر سرشان مي كشيم كه طاقت آن را نداشته باشند و همانا از آنجا به خواري و سرافكندگي بيرونشان مي كنيم.»
ماجراي تخت ملكه سبا:
ـ (قاصد بازگشت و بلقيس عازم درگاه سليمان شد و سليمان) گفت: «اي بزرگان، كدامتان تخت او را پيش از آنكه تسليم شده نزد من بيايند، برايم مي آورد؟» عفريتي (شيطان) از جنها گفت: «من پيش از آنكه از جايت برخيزي، آن را نزد تو مي آورم و من بر اين كار توانا و امينم.» آن كس كه از علم كتاب بهره اي داشت (آصف برخيا)، گفت: «من پيش از آنكه چشم برهم زني، آن را نزدت مي آورم.
ـ پس چون (سليمان) آن را نزد خود قرار يافته ديد، گفت: «اين از فضل پروردگارم است تا مرا بيازمايد كه آيا سپاسگزارم يا ناسپاس، و هر كه سپاس گزارد، جز اين نيست كه به سود خويش سپاس مي گزارد و هر كه ناسپاسي كند، همانا پروردگارم بي نياز و بزرگوار است.»
ـ گفت: «تخت او را برايش ناشناس كنيد تا ببينيم آيا آن را باز مي شناسد، يا از آنهاست كه باز نتوانند شناخت.»
ـ پس چون (بلقيس) آمد، به او گفته شد: «آيا تخت تو چنين است؟» گفت: «گويي اين همان است و پيش از اين به ما علم داده ا ند و تسليم بوده ايم» تنها چيزي كه او را (از تسليم خدا شدن) بازداشته بود، همان معبودي بود كه به جاي خدا مي پرستيد و سببش آن بود كه وي نيز از مردمي كافر بود.
به او گفته شد: «به صحن قصر درآي.» چون آن را ديد،پنداشت كه آبگيري ژرف است و جامه از ساقهايش بركشيد؛ (سليمان) گفت:«اين صحني است صاف و هموار از آبگينه». گفت: «پروردگارا، من بر خود ستم كرده ام و (اينك) با سليمان در برابر خداي يگانه، پروردگار جهانيان تسليم شدم.»
مرگ سليمان (ع):
ـ پس هنگامي كه فرمان مرگ را بر او رانديم، (چيزي) آنان را بر مرگ او رهنمون نكرد،مگر موريانه كه عصايش را مي خورد؛ پس چون افتاد، جنها دريافتند كه اگر علم غيب مي دانستند، در آن عذاب خوار كننده نمي ماندند.
هاروت و ماروت:
ـ و (جهودان) چون پيامبري از جانب خدا، كتاب خدا (تورات) را چنان كه گويي از آن بي خبرند، پشت سر انداختند و از آنچه شياطين به روزگار پادشاهي سليمان مي خواندند، پيروي كردند و سليمان كافر نشد، بلكه ديوان كافر شدند كه به مردم جادو مي آموختند، و نيز از آنچه بر آن دو فرشته، هاروت و ماروت، نازل شد (پيروي نمودند) و اين دو به هيچ كس (جادوگري) نمي آموختند، مگر اينكه مي گفتند:
«ما وسيله آزمايش هستيم، مبادا كافر شوي.» و مردم از آن دو چيزي مي آموختند كه با آنان ميان مرد و همسرش جدايي افكند، و اينها با آن بي فرمان خدا به كسي زيان نمي رسانيدند و آنچه مي آموختند، به آنها زيان مي رسانيد نه سود (و جهودان) خود مي دانستند كه هر كس خريدار جادو باشد، در آخرت بهره اي ندارد و به راستي كه خود را به بدچيزي فروختند، اگر مي دانستند و اگر ايمان آورده و پرهيزگار شده بودند، همانا پاداشي از نزد خدا (برايشان) بهتر بود،اگر مي دانستند.
داستان پيامبران/ محمد لاريجاني/ انتشارات اطلاعات/ 1380/ ص 670 _________________ هميشه در پناه قرآن محفوظ باشيد
http://nasimevahy.com |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
|
mahfar
عضو جدید


عضو شده در: 17 خرداد 1389
پست: 1
امتياز: 0
|
تاریخ: دوشنبه 17 خرداد 1389 - 21:31 عنوان: |
|
|
| عالی بود.ممنون |
|
| بازگشت به بالای صفحه |
[وضعيت كاربر:آفلاین] |
|
|
|